تبليغاتX
...من مست و تو دیوانه

...من مست و تو دیوانه

ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه...

 
شهوتِ نوشتن برای خوانده شدن
شهوتِ خواندن برای إرضای حس فضولی [خصوصا در مورد یادداشتهای شخصی]
شهوت سرک کشیدن به خلوتِ دیگران
شهوتِ به نمایش گذاشتن خلوتِ خود
شهوتِ بیهوده گویی
شهوتِ آشفته نویسی
شهوتِ وقت گذرانی
شهوتِ اظهار فضل
شهوتِ ابراز وجود
شهوتِ بودن و تظاهر به بودن
شهوتِ پرتاب کلمات در فضای وب
شهوتِ کِش دادن مرزهای وجودیِ خویش در دنیائی که اساسا وجود ندارد
...
"وبلاگ" یعنی شهوتِ محض.
 
 
پ.ن: دیگر چیزی نمی دانم!
 
                                "دیوانه"
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:33 توسط | |
امتحانای این ترم هم تموم شد!

زمان به سرعت داره میگذره!
باور نمی کنم که نوشته های قبلی ذهنیات گذشته ی خودمن!
من کلی عوض شدم!
نمیدونم چند ماه بعد قراره چه جوری باشم!

من دارم بزرگ میشم!
اینجوری احساس می کنم!
شایدم برعکس...

 

                         "دیوانه"

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 15:10 توسط | |
تعطیلات تموم شد!
از فردا صبح دوباره مدرسه! باز میشه...
بازم همون سالنای دراز... که هی قدم می زنی.. از این سرش تا اون یکی سر!
بازم صبحایی که بی دلیل از خواب پا میشی... تا بری دانشکده! نه برای تحصیل... 
واسه اینکه نام دانشجو ازت سلب نشه!

از فردا دوباره همه میوفتن تو همون سیکل تکراری روزا!
کلاس به خاطر قدو زدن بعد از اون! بعد دوباره کلاس به خاطر دو ساعت بیکاری ناهار! دوباره کلاس...

زمان زیادی سپری شد تو این حوالی ۲۰ روز! چند سالی پیرتر شدم!
چند سالی بزرگتر...
ویل دورانت یه جایی گفته بود جوان از روزی که زناشویی می کند ۲۰ سال پیرتر از روز قبل می شود!
با جوانی وداع می کند... و وارد دوران میان سالی می شود!
ما همینطوری واردش شدیم! با کله... نه با زناشویی!

خیلی از دیوانگیا تحلیل رفت!
خیلی شعرای قدیم دوباره خونده شد... خیلی غما زنده شد... بعد دوباره مرده شدن!
خلاصه اینکه... خواستم بگم اوضاع عوض شده!

صبح باید برم دانشگاه!
چراگاه نسل های فهیم!

                                      "دیوانه"

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 0:14 توسط | |
دارم از پیش استاد بر می گردم...
یه بار نشد که من برم پیش این آدم و مست و دیوانه برنگردم!

من دارم ازش جوانمردی یاد می گیرم...
انسان بودن یاد می گیرم...
تعجب می کنم چطور روح به اون عظمت همچین ساده و بی ریا داره صحبت می کنه!
هیچ وقت ندیدم که یه بار از خودش چیزی بگه...

بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود ... آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست!

اصلا چند دقیقه حرف زدن با این مرد متحولم می کنه!
دلم بدجوری گرفته بود...

همیشه جوری صحبت می کنه که میتونم از لا به لای حرفاش کاملا بفهمم چی میخواد بگه!
و این بار برام از عشق بازی صحبت کرد!
و من همه چیزو فراموش کردم...
دیوانه وار مست شدم ...

بی صبرانه منتظر شروع کلاسا بعد از تعطیلات هستم!

نه اینکه غم هایی رو که کشیدم و می کشم فراموش کرده باشم...
اما نگاهم رو طوری هدایت می کنه که ...
دارم معنی عشق رو زمزمه می کنم...

به قول دکتر امید بعضی انسانها هستن که فقط کارشون ایده پردازیه!
یه اشاره ی کوچکی می کنن و باعث تحولات بزرگی میشه!

من حالم خوبه! یعنی عالیه...
طوری که دوست دارم پاشم و برقصم...

دستی به جام باده و دستی به زلف یار ... رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست!


                                              "دیوانه!" 

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 15:10 توسط | |

آخر تو شوی رحمی نکنی...
بر رنگ و رخ همچون زر من...

برگشتم خونه!
حس عجیبیه! آمیخته ای از تلخی و شیرینی...
۳ سال بود که آرزو داشتم فقط از در پایین بیام تو...

من گلمیشم سیزه گوناخ...
آی یار منه باخ باخ...
جیران منه باخ باخ..

وقتی داشتم میومدم چشمم به یکی افتاد که نشسته بود رو همون صندلی که اومدنی میشینم روش...
و تو نگاهم می کنی...

از وقتی تو اینجا غیر از تو هم نوشتم... همه چی عوض شد!

یه جورایی هرج و مرج حاکم شد تو خونه ی دلم!
ببخش که نتونستم خوب نگات کنم...
یا سرمو بذارم روی شونه هات و خودم باشم...
خیلی می خواستم... "برای یک بار که شده جای خودم نفس بکشم!"

بگو به خواب چشم من خراب درآید... مگر خیال تو بیرون رود که خواب درآید!

کاش هیچکی ازم نپرسه که چت شده؟
مگه یه دیوونه کی مثل همه است؟ اگه بود که دیوونه نبود!

صبح به یکی اس ام اس زدم!
چنان جواب میداد که انگار دو تا خروس جنگی میخوان مبارزه کنن با هم!
خیلی دیدم از اینجور آدما... که فقط میخوان یه جوری خودی نشون بدن! که منم آدم مهمی هستم مثلا!
که یه چیزایی حالیمه!
نوشتم بزرگواری کن و حرف منو ندیده و نشدیده بگیر!

و یاد حرفای تو افتادم!...
که اون روز که شعر میخوندم براتون تو ماشین می گفتی...
میگفتی خدا خیلی دوسمون داره که اینجور آدمایی دور هم جمع شدیم! من نمیفهمیدم چه جوریم...
اما کم کم می فهمم...
خدا خیلی دوسم داشته... ۳ سال پیش... نوروز ۸۶... یادته؟
قدرتونو بیشتر از همیشه میدونم!
و احساس خوشبختی میاد سراغم!

اما کاش امروز روز دیگه ای بود...

پ.ن ۱:

فکر نمی کردم روزی اینو بخونم تو دل خودم...
خاک...
موسیقی احساس تو را می شنود...
می خواستم یه جوری اینو واسش بخونم!
اما هیچ چی نگفتم! هیچ...
گفتم دیگه نیا این طرفا...
و قسم خورد! به غمی داره..
حالا واسه دل خودم می نویسمش اینجا...
تا هر وقت که دیدمش یاد این روزا بیوفتم!


از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران ... رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی ... تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند ... هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم ... محرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چون آینه اهل صفا می شکنند ... که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت ... یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود ... لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا ... ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن ... کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری ... شورها در دلم انگیخته چون نوسفران


پ.ن ۲:

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی ...


                                             "دیوانه"
 

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 19:9 توسط | |
ادامه ی پست قبلو نتونستم بنویسم!
دلم بدجوری درد گرفت...

اس ام اس زدم به مست که میخوام بیام ببینمت...
جواب نوشت:
salam
... emruz 5 shanbast
...tebge mamul
?mikhay bia tarafaye raste kuche

تو راه هم "تو" زنگ زدي! واسه فردا دعوتم كردي كه بيام خونتون...
دلم خيلي برات تنگ شده... نه براي حرف زدنت... براي اينكه برام سكوت كني!
هيچ چي نپرسي ازم! سرمو روي شونت بذارم و آروم گريه كنم... آروم!
بعدم تو دستاتو ببري لاي موهام و نوازشم كني... هيچ چي نگي...
اون قدر گريه كنم كه بگي بس نكني منم گريم ميگيره!
و نگاهت كنم...
نميدونم چه جوري بيام فردا خونتون؟... اگه يه وقت ديگه شبو كلي راجع بهش فكر مي كردم!
اما امشب...
ميدونم كه تا صبح قراره سقفو تماشا كنم!


رسيدم پيش مست!
دلم ميخواست تا ديدمش تو آغوشش گريه كنم! اما روم نشد! گفتم بريم دعاي كميل...
تا بتونم يه دل سير گريه كنم...
گريه كردم! اما نه يه دل سير...
برگشتني رفته بوديم گجيل واسه خريدن گوجه فرنگي! ۱۲ شب بود... نتونستيم پيدا كنيم...
قرار شد واسه شام بريم اون ساندويچي روبروي دخمه!
دخمه اي كه واسه هر دومون يادآور خيلي خاطراته...
ساندويچو تو چمناي كنار خيابون خورديم و بازم مثل همه ي وقتايي كه حالم افتضاحه از هر دري سخني مي گفتم!
از تحليل درس خوندمون تا سياست ارتش امريكا و روسيه!

۱:۱۵ بود كه رسيدم خونه!
باز مثل هرشب اون پيرمرد سر چهارراه آتيش روشن كرده بود... و هايده داشت ميخوند: ديوونم و ديوونم و ديوونه تريــــــــــنم...

خوابم نمياد! دلم گرفته! به همين سادگي!
حوصله ي دوش گرفتنم ندارم...

پ.ن:
من خوبم! به قول خودت: بادمجون بم...
خيلي پشيمونم كه گفتم تا آخر عيد ازت خبر نمي گيرم!
خيلي دلواپسم! خيلي نگرانم...
اول شب دعاتون كردم! دعاي شكسته دلان...
خدايا ...


                                           "ديوانه"

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 1:12 توسط | |

های های های...
دلش خیلی تنگ شده بود...
چند روزی بود که مدام هوای گریه تو سرش داشت!

و هر روز تو دلش آواز میخوند:
رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی ... جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود!

و بازم اشک می ریخت...!
سال جدید تازه شروع شده بود... اما آرزو می کرد کاش اون شب اول! همونی که صحبت از ۴۰ شب بود هیچ وقت اتفاق نمی افتاد. هیچ وقت...

وقتی به خواهراش فکر می کرد‌ می تونست کمی درکش کنه!
بچه ای که عاشق شده بود... و ناگریز از ترک عشق...

دلش داشت می ترکید!
دیگه نمی تونست مثل همیشه به روی خودش نیاره! بی خوابی می کشید...
چشاش می سوزید! اما خوابش نمی برد...

و اون شب تا صبح داشت فکر می کرد!
به این فکر می کرد که چرا اینجوری شده؟
بچه بود...

روز اول ازش پرسید: وقتی عکسشو دیدی چه حالی داشتی؟ به من لعنت می فرستادی؟
و پسرک ساده بود!
بلد نبود کسی رو نفرین کنه!
دوست نداشته باشه...
پسرک مدت زیادی تو چشاش خیره مونده بود!
و حس کرده بود که پیر شده! پیر... چشای سرد و صورت سرخ و پف کردش بهش می گفت!
پسرک دونست که تو چشای یه عاشق زل زده!
عاشقی که حتی توی عکسش هم غم عمیق چشماش رو نمی تونست پنهان کنه.

پسرک حالش بد شده بود! ساده بود... خیلی...
و خودش رو فراموش کرد...
و چشای سرد اون قلب پسر رو آزرد! هر وقت چشاشو می بست تا به خودش فکر کنه ناخودآگاه چهره ی پف کرده و پیر مرد تو ذهنش حک میشد! و خودش فراموش میشد!

و پسر بلد نبود دعا کنه! چند سالی بود که از خدا قهر بود...
اما به خاطر اون...
با خدا آشتی کرد! نشست و براشون دعا خوند!
دعای سرنوشت... از اون دعاهایی که کولی ها فوت می کنن تو صورت آدم!
و پروانه روی دستاش نشسته بود...

یه لحظه به خودش فکر کرد... و خوند:

کنم هر دم دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ... ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد!

ولی کابوس چشای سرد و غمگین مرد پسرک رو رها نکرد!

شب بود!
و اون هی با خودش کلنجار می رفت...
پس اون نامه هایی که براش نوشتم چی؟
من هیچ وقت نمی تونستم عاشق باشم! و این تقدیر بود! تقدیر تلخی که شکسته بشم...

به گذشته برگشت! به اون روزی که داشت با دوستش از عشق صحبت می کرد!
یادش افتاد که بدون اینکه عشقی رو مزمزه کرده باشه اون روز داشت برا دوستش از عشق می گفت!
و یاد اون جمله ی معرف:
"آیا زیبایی در ایجاد عشق به همان اندازه دخیل است که عشق در ایجاد زیبایی؟"

و ذهنش مشغول پسرایی شد که دوسشون داشت! همه چیزشونو...
اما هیچ وقت با این التهاب بهشون عشق نورزیده بود؟
پسرک به این فکر می کرد که پشت اون پنجره چی بود؟
پنجره ای که هیچ وقت نمی تونست بدون پرده تصورش کنه! همون یه باری هم که حس کرده بود کسی پشت پنجره است روزی بود که هوا خنک بود!
و معشوق هوس هوای خنک کرده بود...
دستایی رو دید که ...

ادامه دارد...

پ.ن:
تو ای راحت جان مرا...
تو ای نور چشمان مرا...
اکنون که دیر آمدی...
دیگر شتابان مرا...

پیغام نو از چشمان تو می بارد...
دیدار تو شوق زندگی می آرد...
دیدار تو شوق زندگی می آرد...

بی تو نمانده مرا حالی...
بگذشته هر لحظه چون سالی
کی شد به دل جای تو خالی...

دارم امید وصالی...


                                          "دیوانه!"

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 20:55 توسط | |

نگر ای سپهر گردون...
چه کنی دل مرا خون...
نفسی ز آه مانده...
چو حباب روی آبی...


دیشب نشسته بودم پشت میز و حرفایی رو که اون شب قبلش نوشته بودی توی دفتر خاطراتم می نوشتم...
دفترمو ورق زدم...
یه سال گذشته بود!  باید یه جوری نشون میدادم...
بالای صفحه بزرگ نوشتم: سال نو مبارک...

و پایینش شروع کردم به نوشتن! از تو... یا خودم...
دستام میلرزید... دلم... قلم...
شام نخوردم!

فقط خیره نگاه کردم همه جا رو!
خیلی چیزا دیدم...
اون سنگ صدفی که از کنار آراز اون شب آورده بودم...
گلهای خشکی که برات چیده بودم...یه بار دیگه واسه خودم خوندم:

شاندل ...

و مرورت کردم!

بی تو به سامان نرسم...
ای سر و سامان همه تو...
ای به تو زنده همه من...
ای به تنم جان همه تو...

من حتی ندیده بودمت! حتی صداتو نمی شناختم...
اما اهمیتی نمی دادم...

با همه ی سوز و گدازم اومده بودم..

جاذبه ی شعر تو و گوهر عرفان همه تو...


بی تو به سامان نرسم...
ای سر و سامان همه تو...
ای به تو زنده همه من...
ای به تنم جان همه تو...

...
و اون شعر شهریار ورد زبونم شد...


  برو ای  ترک   که   ترک   تو  ستمگر   کردم

                           حیف از ان عمر که در پای تو من سر کردم

عهد  و  پیمان  تو   با   ما   و   وفا   با   دگران

                           ساده  دل من  که قسم های تو  باور کردم

به  خدا  کافر  اگر  بود  به   رحم   امده   بود

                           زان  همه  ناله  که  من پیش  تو کافر کردم

تو  شدی  همسر  اغیار  و  من  از  یار و دیار

                           گشتم  اواره  و  ترک  سر  و  همسر   کردم

زیر    سر   بالش   دیباست   ترا   کی   دانی

                           که  من  از  خار  و  خس  بادیه  بستر  کردم

در  و  دیوار  به  حال  دل   من   زار   گریست

                           هر   کجا   ناله   ناکامی   خود  سر     کردم

اشک  از  اویزه  گوش  تو   حکایت   می کرد

                           پند  از  این  گوش  پذیرفتم  از  ان  در   کردم

پس از این گوش  فلک  نشنود  افغان کسی

                          که من این  گوش  ز فریاد  و  فغان  کر  کردم

ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در

                         دیده  را  حلقه  صفت   دوخته   بر   در    کردم

شهریارا    به   جفا    کرد  چو   خاکم   پامال

                        ان  که  من  خاک  رهش را به سر افسر  کردم



میدونی؟
دیگه اون صافی که تو دلم بود بدجوری شکست...

یه بار خواسته بودم اینجا رو نخونی...
فرضم اینه که هنوز یادت مونده قولت!
ولی اگه خوندی دیگه به روی خودت نیار... هیچوقت...
بذار آروم بسوزم...

هیهات به این زودیا دیگه دل به کسی ببازم...

پ.ن:
تو بخوان این را...

دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
وگر نه از تو نیاید که دل شکن باشی!

بدرود...                         

                                       "دیوانه"

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 13:12 توسط | |
چیزی به تحویل سال نمونده!
سال قبل هم یه همچین حسی داشتم!
اما امسال خیلی عمیقتر شده...

تنها چیزی که نگرانشم اینه که چند روزی مجبورم تحمل کنم دید و بازدیدا رو...
و خوشحال از اینکه سفر نرفتم! با اینکه دلیلی که باعث شده بود لغوش کنم چند روز پیش از بین رفت!

نیاز شدیدی به تنهایی دارم!
به اینکه کسی کاری به کارم نداشته باشه...
این بیگانگی با خودم مرتفع بشه!

خیلی خوب میشد این چند روز تموم میشد...

 

                                       "دیوانه"

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:46 توسط | |
با دیوانه رفتیم "صمد"!
برای شام...
نفری شیش سیخ جیگر بارساخ زدیم...
از اونجا کافه برادران...
برای چایی...
نفری سه استکون...!


از هم جدا شدیم...
دیوانه رفت،نمی دونم کجا...
میگفت می خوام کمی قدم بزنم... شاید!!!
منم رفتم امامزاده...
مثل سال قبل همین موقع ها که از "پاسداران" اومدم...
سلام دادم، ولی چیزی نشنیدم... مثل سال قبل...!
          
                      - یه سال در جا!!! -

دو رکعت نماز "بلغور" کردم... هیچی نفهمیدم...
از اونجا رفتم کمیل... آخراش بود...

...و قضیت علی عبادک بعبادتک... و ضمنت لهم الاجابة...
...فإلیک یا رب نصبت وجهی... و الیک یا رب مددت یدی...
... "یا سریع الرضا" ... ارحم من رأس ماله ألرجاء... و سلاحه البکاء...

ولی من "سلاحی" نداشتم...!!!

از مسجد اومدم بیرون سوار دوچرخم شدم...
...
رسیدم "روشن" ...
همه چراغا "خاموش" بودن...

دیگه سوار دوچرخه نشدم، پیاده، همون مسیرو...

   با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب
                                         کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند...

دوازده رسیدم خونه...
تنها بودم...
کتری رو  گذاشتم بجوشه...
اس ام اس زدم "دیوانه" هم بیاد...
نیومد!!!
چایی رو دم کردم...
"دو تا" استکون با یه نعلبکی گذاشتم تو سینی...!!!!
آوردم، دو تاشم پر کردم... عطر هل و دارچین چایی می اومد...
یکی از استکونارو با نعلبکی گذاشتم رویروم جلوی پشتی...
خودمم تکیه دادم به این یکی پشتی...
گوشی مو ورداشتم...

To: musdafa

san yarimin gasidisan ...
                        aylan sana chai demisha...                              

یه مجموعه شعری رو از کتابخونه امانت گفته بودم...
- "هر کس به طریقی دل ما می شکند" ـ
داشتم تورقش می کردم:

"  گریه در حوصله چشمم نیست
خنده در حوصله لبهایم
من به بیهودگی آویخته ام...
و به بی وزنی خود در خلایی نامرئی
سخت ایمان دارم
*
غم و شوق 
دو تضاد
دو حقیقت هستند
که من از پیکره مرئی شان 
دو شبح ساخته ام
و به اشباح مهاجم دادم
تا رهایم سازند... "
...
..
.

ساعت نزذیکای دو بود...
چاییش یخ کرده بود...!!!

...


پ.ن.۱ :  ... و گشودن دریچه های چشم
                 و تحسر از تفاوت تخیل و حقیقت وجود...

پ.ن.۲ : 
              دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند
                          از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید...

پ.ن.۳ :
             من به  "بیهودگی" آویخته ام...

 من چه مه؟!!؟؟؟؟


                                         "مست"

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 23:30 توسط | |